من…
به انکار شب می اندیشم
پرده سیاهی
شهر را پنهان کرده است
خیابان های شلوغ کویری بیش نیستند
چراغ ها خوابیده اند
بادها رفته اند
و من از آرامش طوفان می ترسم
در آن دوردست برگی افتاده روی خاک
تا نقش درخت را در امتداد راز وجود
نقاشی کند
من به انکار شب می اندیشم
تا لحظه ای که ببارد باران
و جاری شود سیل
و جاری شوم روی آب
که تا بینهایت
تا نقش برگ و درخت
شناور باشم.