نگاشته شده توسط: abezolal | نوامبر 7, 2009

جاری

من…

به انکار شب می اندیشم

پرده سیاهی

شهر را پنهان کرده است

خیابان های شلوغ کویری بیش نیستند

چراغ ها خوابیده اند

بادها رفته اند

و من از آرامش طوفان می ترسم

در آن دوردست برگی افتاده روی خاک

تا نقش درخت را در امتداد راز وجود

نقاشی کند

من به انکار شب می اندیشم

تا لحظه ای که ببارد باران

و جاری شود سیل

و جاری شوم روی آب

که تا بینهایت

تا نقش برگ و درخت

شناور باشم.

نگاشته شده توسط: abezolal | سپتامبر 29, 2009

سرگشاده

شاخه ای آتش گرفت
لاشخورها از کثرت توهم بیابان، کور گشتند
برگشتند بازها، شادمان از خون کفتار
سکوتی راز شد، عشق به گناه کبیره مبدل
جهان خشمگین از سربلندی دشت، سراسر
جنگل نهراسید و استقامت پیروز گشت
ابلیس از شکست گریست و آزمون دوباره را ولایت پیروز شد
و اختران بر خود بالیدند که بر جنگل
چشمک خواهند زد.
لاشخورها از قفس آزاد شوید
گرچه در پروازید…
سروش خان،
سخت در عجبم که دیوار روشنفکری غرب زدگیتان کوتاه تر از یک نیمه آجر شده است. حیرانم از افکار عقب مانده شما که پس از گذشت سی سال از تحول فکری و اعتقادی ملت، هنوز متحجرید. و البته خوشحالم که هنوز در اشتباهید. تشکر می کنم که ما را نسبت به راه پرخطیری که در جلو داریم، ثابت قدم کردید. جای بسی خوشحالی دارد که گمراهی آشکار شما، چراغ روشن راه ماست.
افتخار این است که گفته شود مشکل کجاست، آبروی ولایت اگر با هتک نظام رفته بود، علی(ع) را بی آبرو می ساخت. که چه بی حرمتی ها در حقش نکردند و چه جفا بر دین محمدی(ص) وارد نساختند. ما مردم آزاده ایم. با بینشی عمیق و اصولی با پایه های محکم دین و ولایت و قرآن. “و اطیعوالله و اطیعو الرسول و اولوالامر منکم”. آتش انتقام الهی آن هنگامی گُر گرفت که بی خردان را با خفت و خواری از قلب مردم خارج کرد و تعدادی فرصت طلب را مشغول چاک زدن به دین و دنیای خود ساخت. شما بر حقیقت آشکار، مهر باطل زده اید و خیال واهی بر سر دارید. آن لبهای سوخته و دستان بریده شاهد باشند که ردای ریاست بر تن کیست؟ فزون خواهی و جاه طلبی را چه کسی داد زد؟
جهانیان را بگذر، خودمان را ببین، برهنگی فکری و تنگدستی آزادی، جنس پرده دروغین شماست. باشد که حسرتش بر دلتان بماند. ” معشوق به کام و دل بسته دیو “
سروش خان،
روزهای تلخ و سختی را سپری کردیم. رجال سیاسی اشتباه رفتند. شماری بازگشتند و دست توبه دراز کردند. ولی شما هنوز اندر جهل مرکب باقی مانده اید. آزادی را نه یک هدف بلکه وسیله نامشروعی خواسته اید برای ارضای کمبودهایتان. واژه اش را بازیچه کردید و جمعیتی را گمراه. مطبوعات را بمنظور تغییر افکار خواستید و احزاب را اسلحه‌ای توخالی. نفس تنگی را ریه های سرشار از هوای آزاد!!! جامعه دانستید و مخالف را به پرستش گرفتید. طهارت این ملت و دولت و نظام از آنجا حاصل شد که امام فرمود: ” میزان رای ملت است ” . افسوس جایگاه حق را نشناختید. مزه تلخ حقیقت برای شما، چون شهد گوارایی است برایمان. هنوز دیر نشده است. اندک بهره ای از دانایی و خرد و بینش وسیع را از صاحب عدل و معرفت برگیرید. حقیقت جای دگری است. خفاشان نامه بر، اکاذب را به گوش بسته تان آورده اند.
آه از دوری راه، از شب تار
از کویر سخن، پی دلهای سیاه
گفتن این راز مانده در راز دراز
کی شود پنجره نهفته دل، باز
خیانت کم نبود. آری از نگاه تان تقلب هم بسیار شد. جنایت آشکار بود و زندانیان و آزادگان اگر راه درست خواهند، روشن است. خیانت آنهایی بردند که حق را باطل و حقیقت را گمشده فرض کردند. “جاءالحق و زهق الباطل. ان الباطل کان زهوقا”. دست تقلب آنجایی رو شد که پیروزمندانه پرده حیا دریدید و خواستار بوسه بر جام قدرت خواهی شدید. آنهایی که رها بودند اسیر زیاده خواهی های خود شدند و ای کاش اسیران نیز از قفس فکری خود آزاد می شدند و شامل این جمله امام(ره) :”زندان فرصتی برای رهایی از زندان نفس است”. آشکارا باختید و تکاپوی شما در واژگون نمودن حقایق به زمین سخت برخورد کرد. درست را نادرست و بدیهیات را تهمت خواندید.
صبر خداوند لبریز نخواهد شد. شاید ما بندگان ناچیز درک نداریم که چرا دیرهنگام طبل رسوایی شما را فاش کرد. دست شما بر پرتگاه مانده است و با یک تلنگر سقوط خواهید کرد. ما را باکی نیست. ریسمان ولایی را محکم چسبیده‌ایم و از خداوندگار خواهانیم :”واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولا تفرقوا “. مادران و پدران را شایسته تقدیر است که انتقام خون ریخته شده را در جوار آن ولای بی همتا خواستارند.
خداوند شنید و اشک ما بر مظلومیت یارمان را دیده است. خوشحالم که آنقدر رها نشده ایم که یک مشت سوختگان دنیاو آخرت چون “حمیرا” ترانه غم بخوانند و با سوزش حنجره اش، های های گریه کنیم. خوش چهرگان و خوشنویسان سعی بر تلخی شیرینی داشتند، گرچه اندک توفیری یافتند ولی ما را خدایی هست: “و مکرو و مکر الله والله خیر الماکرین ” خرمن هوس هایتان بسوخت و خاکستر شد. گرچه یار دلنوازمان راه برگشت را باز گذاشت، اندر خم یک بن بست گرفتارید.
جای بسی خوشحالی است که بر سه کلمه هتک، حرمت و نظام تکیه زده ای و بالهای پرپر شده ات یارای بازکردن نیست. گرچه تو را انتظاری نیست از این جمله جز واژه “هتک” سودی بردن ولی دست و پا زدنت را در آتش گمراهی تحسین خواهیم کرد. تویی که نه حرمت را می شناسی و نه با نظام اشنایی. خداوند باد را فرمان داد تا در نیزارهای توخالی ات ، خرده هوایی ببرد و تو سرمست صداهای ناهنجار دسته نی های زرد گشته ای. سجده ات قبول!
سروش خان،
ستاره اقبالتان رو به زوال است. این نه آن نظامی است که تفسیرش کرده اید و با چند ضربه شلاق و گلوله های نابجا، به آبرویش شک کرده اید. پیراهنتان آتش گرفته است و بیهوده فرار می کنید چرا که بر شعله اش خواهید افزود. اندک درنگی لازم است، تا پرده حقیقت دور خود پیچید و خاکسترش را بر باد دهید. غضب خداوند را نادیده اید و بر بار گناهت افزوده ای. درب توبه باز است تا مشمول “والضالین” نشده ای باز آ. چه بیچاره مردمانی باشند آنان که مشروعیت و مقبولیت نظام را در واژهای کرشمه شما پیدا کرده اند. از خواب و رویا فراری نیست. باشد که از سیاهی رویای سبز برخیزید و پرچم سبز حقیقی را با چشم دل ببینید. مشیت الهی جای دیگری برقرار است.
هراسیده از عشق،
پر از وحشت بیگانگی،
زیر پای بی معناترین فریاد…
مانده ای.
در سیاهی محض،
اسیر انعکاس نورهایی
از جنس توهم.
و من…
به بی ارادگی تو نمی خندیدم،
اگر جای خورشید را می دانستی.
آه که امنیت را به دستان خودتان نابود کردید و عزت ایران را به بازی گرفتید. دانشگاهی که خیانت و سیه فکری را آمال می دانست ، برگشت خورد. کارگاه روشنفکری ابداع کردید و عاقلان را وارد و جاهل قاصر خارج نمودید. حقیقت تلخی که از آرا بدست آمد خیانت و تقلب و تجاوز خواندید. البته جز این از شما بعید بود. مدتی دراز است که گروهک شما بیهوده تلاش نمودند تا ریسمان ولایت را پاره سازند و بر قلب جانفدایان رهبر تیغ زنند. افسوس دل ما بیشتر ز ضالیت شما بدرد آمده است نه از دورشدن از ره. آنگاه که فرمان دهی و اعیانت را فرا خوانی چه کسی آگاهانه جان و مال خود را فدای یاوه گریهای تو خواهد کرد؟ پرسیده ای از خود که این جنبش سیاه سبزنما، تا کی ادامه یابد و بر جانفدایان راهش چند نفر افزوده خواهد شد؟ حرکت پرخروش مردم را باطل دانسته اید و دلخوش به چند زندانی ستم دیده که همانها طبل رسوایی حکومت را خواهند زد. جور دیگر دیده اید. ای کاش فقط دینتان وارونه شده بود بلکه دنیای خود را نیز اسیر هوسهای آلوده کرده اید. “اگر در دنیا دین ندارید لااقل آزاده باشید.”. لذت را از مردم بی گناه گرفتید تا کام پیروزی ملت خرده ای تلخ گردد و این آخرین موفقیت شما خواهد بود. دست ناپاکتان رو شده است و خیال خامتان مسرور. دین را به اشتباه تفسیر کرده ای.
باور ندارم که برگ های بیرون آمده صندوق ها را باور نکرده اید. گرچه سخت ولی برای شما ناممکن شده است. آنقدر سیاه را سفید و سپیدی را سیاه جلوه داده اید که دنیای ملون شما بیش از سیاهی رنگی ندارد.
غم غربت می زند بر دل، چنگ
آسمان بر گوش زمان می نوازد، زنگ
وای بر روزی که بنازد ننگ
نیست بالاتر از سیاهی، رنگ
معنای اعتراض شما یک کلمه بوده است. ضدیت با خود. کشتن وجدانهایی که بیداری خود را در پس ادا و کرشمه های گرگهایی چون VOA و BBC دیده اند. طغیان دروغین شما را آب باریکه ای از دریای بی انتهای ولایت برد. ببینیم آرام می‌نشینید یا تجدید غلیان خواهید کرد. مرگ خودکامگی را خواهیم دید و سرشکسته اید از سرافرازی محور نگاهداری چون ولایت.
سروش خان،
ایرانی سبز ، نهادینه شده است و به کوری چشم شغالها و درندگان وحشی ، دشتی سبز و وسیع با درختی استوار چون ولی فقیه . ما خون بهای خود را پرداخته ایم تا بدین جا رسیده ایم. اکنون دیگر تیغ تبر کند شما بذله گویی می کند. ریشه بی اساس خود را بریده اید. ادب را از شما آموخته ایم. گر تردیدی بود به لطف خدا به یقین مبدل گشت. سقوط آزاد شما بدون چتر نجات است اگر به اصل دین و خود برنگردید. روباه بیمار شما قبل از اینکه بیدار شود و به پا خیزد، بر جای خود افتاد.
ما موانعی سخت تر را گذرانده ایم و از تظاهرات خیابانی که رو به خاموشی رفته اند نترسیده ایم. از زیان دیدن جان و مال و عزت مردم ایران که بی شک دست شما بر راندنش حکم داده است نگران بوده ایم. ما راه درست را در پیش گرفته ایم و تا آخر ادامه خواهیم داد. حتی اگر بی خردانی چون امثال شما سعی در کند کردن حرکت ما باشند.
رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
از سوختگی نسلتان نباید خوشحال نخواهیم شد. گریان بر فرصتی که شاید نصیبتان بود تا به روشنی برگردید نه در غار تنهایی شب محو و نابود گردید. هرچند پر خطیر و مشکل و پر از ایرادات فرهنگی و دینی که افتخار بر اعتراف داریم، بر راستی و حقیقت راه، مطمئن و چراغ پرنور ما، ولایت خواهد بود. خواه چشمان گرفته شما بیند یا نبیند.
آزادیم و به معنای واقعی کلمه آزاده ایم از بند دنیا پرستی. بر منکر مفاسد لعنت که خود رهبر انقلاب صحت آن را تایید نموده اند. و چه انتظار عبثی از دشمنان که راز دشمنان را فاش کنند. گرچه در این راه، دوستانی نیز به خطا روند.
“سیاست ما عین دیانت ماست”. به آرزوی تحقق دولت مهدی(عج) راه را هموار خواهیم کرد و دین را بکار خواهیم گرفت و از این مصالح قدرتی ساخته ایم که چشم جهانیان از تعجب باز مانده است که چگونه متوقفش سازند؟ سیاه نمایی و غمباری را شما به مردم یاد داده اید که بجای تفکر و افتخار داشتن به مفاخر و پیروزیها، به اجبار در شبهای تار بی اختر و ماه، زندگی کنند.

*************
با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ !!!
هرچند جواب ابلهان خاموشی است و جایگاه رهبر و ولایت نیست که پاسخ را بدهند ولی دل طاقت نیاورد بوالهوسان را تلنگری بزند. گرچه امید به کوته ضربه را نیز ندارم.
نگاهت،
از سیاهی ابر، ریزش قطره ها
غرش رعد و روشنایی جرقه هایی
که گاه تا زیر پایت می رسند
تاریک است،
باران می ریزد، شاید
شبانه و آرام
از تمنای دل یک برگ
به وسعت حسرت
شکوفه های خیس نشده دشت
اما نگاه تو
خشکیده تر از
خاکهایی که ترک خورده اند
هنگام، شب است
فاصله تا روشنی خورشید
تا سحر بیدار ماندن توست
نگاهت اگر بی معناست
این فاصله را دریاب.
آب از سرتان گذشته است و سفره دل را باز کردید و خداوند را شاکریم که بار دیگر بینش وسیع پوچگرانه شما را ظاهر ساخت. این سیاه بازی شما گر نفعی داشت همان بس که پیروی از ولایت فقیه را برایمان استوارتر نمود. چه در اشتباهی که تو درد دین داری ولی بدان، دین درد تو را دارد و از اینکه افرادی مثل تو روزی ادعای دیانت کنند در هراس است. از آن اعیان و انصارت که با کفش نمار جمعه را به پا داشتند و نه الله شناختند و نه بزرگی اش را، به پاس ضدیت با دین و اسلام و ولایت فریاد الله اکبر سر دادند. خداوندا گواه باش چه کسانی تمنای دعای سرخیزان را دارند و بر دوستانت چه ناجوانمردانه حکم رانده اند. خداوندا اگر قابل هدایت هستند، اصلاح و در غیر آن… به خودشان واگذار کن. پروردگارا؛ شاهد باش که آگاهانه قدم در راه ولایت نهاده ایم و نه کورکورانه بلکه با شعور و فهم حرکتمان تا نهایت پیش خواهد رفت.
یا رب، به عزت و جلالت سوگند
تا ظهور آخرین منجی بشریت و نور باقی، این انقلاب و میهن و رهبر عزیز را حفظ بفرما
آمین یا رب العالمین
مهرماه1388
سیدمحمدرضاحسن زاده

نگاشته شده توسط: abezolal | نوامبر 23, 2008

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

دسته‌ها